بایگانی دسته‌ها: شخصی

آخرای کنکور یا اولای تابستون

استاندارد

دلم نوشتن خاس، واسه همین نوشتم، هیچ دلیل دیگه ای نداره، هیچ چیز مفیدی هم تو نوشته هام نیس، اگه وقتتون واستون مهمه، با خوندن نوشته ی من هدرش ندین 🙂

کم کم دارم وارد یه مرحله ی جدیدی از زندگی میشم

پنجشنبه تموم میشه این استرس و فشار و بالاخره میتونم بعد یه سال یه نفس راحتی بکشم

هرچند من مثل بقیه ی دوستام خودمو واسه درس نکشتم و اونقدی که اونا میخونن نخوندم

ولی واقعیتش حس میکنم همینقدی که خوندم کافیه تا منو به هدفم برسونه

دیر شرو کردم ولی به نظرم خوب جلو رفتم

الان چند روزی میشه که دیگه اصلن دس به کتابام نزدم و منتظرم پنجشنبه رد شه تا راحت شم

امسال هرکی بهم رسید گف درس بخون

بلااستثنا!

ینی همین مونده بود مغازه دار محلمونم بگه حانی درستاتو میخونی مگه نه 😐

و شما نمیدونین این چقد حس مضخرفیه که همه بهت این حرفو بزنن

بگذریم، هرچی بود تموم شد دیگه تقریبن

من همیشه تابستونامو زیاد تفریح میکردم، از کلاس نقاشی و موسیقی گرفته، تا استخر و بیرون رفتن با دوستام

ولی پارسال نشد، ینی کم رفتم بیرون اکثرن تو خونه بودم

واسه همین امسال قصد دارم اونقدی که میتونم بیرون باشم و خونه نیام

جدن از جو حاکم تو خونه دارم عذاب میکشم

شاید بگین کلن همه ی دخترا از وضشون تو خونه شاکین، من با بقیه کار ندارم، ولی واقعن خودم دیگه تحملم تموم شده

که امیدوارم تا سه ماه آینده به مدت 4 سال بتونم دور باشم ازین خونه

کمی پیش نشسته بودم یه گوشه داشتم به این فکر میکردم که اگه این اینترنتم نبود من واقعن چقد تنها بودم

همه ی دوستام که سرشون تو کتابه، برادرم که یا خونه نیس، یا وقتی تو خونس تو اتاقشه

مامانم که صب تا شب توی اون کلوب مسخره با دوستاشه

بابامم که همیشه سر کاره

محسن رو هم که تقریبن همه میدونین که فقط وقتایی دوس داشته باشه کنارمه

من واقعن آدم تنهایی بودم همیشه

هیچوقت یکی رو نداشتم که بتونه بهم بفهمونه تنها نیستم

اگرم بوده دور بوده و فقط وقتایی بوده که خودش میخاسته

هیجده سالمه اما عین این افسرده های بدبخ همش یه گوشه ی اتاقمم

امسال برنامه ی فوق فشرده ای برای تابستونم دارم که امیدوارم مشکلی توش بوجود نیاد

حالا یه روزم میام میگم چه برنامه هایی دارم واسش :دی

هیچی دیگه خلاصه اینکه الان سه روز به کنکور مونده و من طبق معمول تنهام

دلم نوشتن خاس، واسه همین نوشتم، هیچ دلیل دیگه ای نداره، هیچ چیز مفیدی هم تو نوشته هام نیس، ولی به هر حال ممنونم که خوندینم 🙂

همین

بهار…

استاندارد

دلم میخاد زودتر بهار بیاد

من عاشق بهارم

عاشق هوای بهاری وقتی صب چشاتو باز میکنی و یه نسیم خنکی میاد…

واااااااای

واقعن عاشقشم

خوشحالم که یه بهاری ام

خیلی ها میگن عاشق پاییزن

بعضی ها هم میگن عاشق زمستونن، و یا حتا تابستون

ولی من عاشق بهارم

بهترین فصله…

زودتر بهار بشه لدفن

خاهش میکنم…

(سال پیش این موقع اصن دلم نمیخاس روزا بگذرن و از اولشم نمیخاستم سال 90 بیاد، اما الان واقعن دلم میخاد 91 بیاد، احساس میکنم اتفاقای خیلی خوبی قراره بیوفته…)

اولین هفته ی بی توییتری…

استاندارد

این روزا تو زندگی حل شدم انگار

منو حسابی درگیره خودش کرده

تک تک لحظه هاشو، گذرشو حس میکنم

یه حس عجیبی نسبت به زمان دارم

از یه طرف دلم میخاد این روزای سخت، چه از لحاظ درسی و چه عاطفی، سریع تر بگذره

از طرفی گذر زمان منو میترسونه، اینکه کم کم به روزی که باید جواب این همه سال درس خوندن رو پس بدم نزدیکو نزدیکتر میشم…

اینکه به چیزی که میخام میتونم برسم یا نه؟ ته این راه چی منتظر منه؟ وضعیتم قراره ازین بهتر بشه یا بدتر؟ اینا منو میترسونه…

الان حدود یه هفتس که از توییتر دی اکتیو کردم، اولا دلم خیلی توییت کردن میخاس و دلم واسه توییتر تنگ میشد

اما الان میشه گف زیاد حس قبل رو ندارم

نه اینکه دلم برای دوستام، برای توییتر، برای نوشتن تنگ نشده باشه

ولی اینکه دیگه تو توییتر نیستم الان برام بهتره

حداقل من اینطوری فکر میکنم

از روزی که توییتر نمیرم کلن شاید به زور 2 ساعت لپ تاپ روشن بوده

وقتمو دیگه پای نت نذاشتم

آخه لعنتی این اینترنت یه چیزیه مثه باتلاق

یهویی میبینی هیچ وقتی برات نذاشته و تمام کارت تو کل روز شده چرخ زدن تو یه دنیای مجازی

بخاطر همینا تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم به توییتر برنگردم

فقط هر چند هفته یه بار برم اکتیو، دی اکتیو کنم تا اکانتم حذف نشه

به محسنم گفتم نمیخام بخاطر این چیزا فعلن برگردم، اگه میشه توام نرو که خوندنت وسوسم میکنه، اونم قبول کرد برنگرده…

خاهشن فحشم ندین چون این چند ماه واقعن حیاتیه برای من و باید حداکثر تلاشمو بکنم

چون هدفم تو این یه ماه خیلی تغییر کرد و این تغییر یه سعی و تلاش مضاعفی میخاد که … (اسمایلی سانسور کردن :دی)

تو رابطمونم همه چی رو به راهه، بعضی وقتا یه چیزایی میشه که دیگه کاریش نمیشه کرد … (دلیلشم شخصیه :دی)

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، آخیش… :دی

دلم برا تک تک دوستام تنگ شده

چه اونایی که سراغمو میگیرن، چه اونایی که رفتنمو حتا متوجه هم نشدن (عجب دوستایی :دی)

سرشار از استرسم…

به انرژی های خوبتون نیاز دارم

مارو یادتون نره ها، برخاهیم گشت 🙂

نمیدونم کیا آدرس وبمو دارن و منو میخونن، خلاصه اینکه خاستم این یه هفته رو که بی توییتر گذشت ثبتش کنم…

دلم براتون تنگ میشه (شده)، مراقب خودتون باشین

راستی راستی :دی محسنـــــــــــــه مـــــــــــــــن، دوســــــــــت دارمـــــــــــــ 🙂

دی اکتیو …

استاندارد

امروز هردو هم اکانت های توییترمونو

هم فیس بوک هارو دی اکتیو کردیم

دلیلشم بحثهای تکراری و کوچیک این چند روزه و ضعیف شدن اعصاب هردومون بود

که نیاز به استراحت فکری داشتیم

ما حرف زدیم و دیگه مشکلی نداریم

تا چند روز آینده هم اکانت هارو فعال خاهیم کرد

ولی وقتی داشتم توییت بچه هارو میخوندم متوجه یه مسئله ای شدم!

ما کسی رو بلاک نکردیم

چند وقت پیش پروتکت کرده بودیم

امروز هم دی اکتیو کردیم

تا چند روز دیگه…

لدفن کسی دچار اشتباه و سوتفاهم نشه 🙂

و اما من و محسن…

امروز رفت تهران

ینی داره میره، هنوز تو راهه…

چند روز بود سر چیزای کوچیک با هم بحثمون میشد و همدیگرو ناراحت میکردیم

البته به یه ساعت نکشیده آشتی میکردیم ولی خب هردو دلخور بودیم ازین موضوع

حس خوبی نبود

دوسش داشتم (دارم) ولی مجبور بودم باهاش بحث کنم و از خودم دفاع کنم

اونم همینطور

مطمئن باشین حس خوبی نیست با کسی که بیشتر از هرکسی دوسش دارین حرفتون بشه

و ناخاسته ناراحتش کنین…

خدارو شکر که مشکلاتمون همه حل شدن 🙂

امروز که داشتیم خدافزی میکردیم بخاطر تهران رفتنش یه حس عجیبی داشتم

انگار منم پیشش بودم، واقعن تو اون خونه بودم، کنارش زندگی میکردم

که حالا که داره میره سفر حس دلتنگی بهم دست داده…

خیلی دلتنش شده بودم، بغض کرده بودم

زورکی جلوی گریمو گرفته بودم…

و امروز دوباره فهمیدم توی این یه ماه چقد جا تو دلم باز کرده…

یه بار دیگه میگم

خیلی دوسش دارم 🙂 خیلی زیاد

عشق من

خوشحالم که تورو دارم، ممنونم که هستی، ممنونم که منو میفهمی، دوسم داری…

مراقب خودت باش و زود برگرد خونه…

هیچی دیگه، همین…

اعتماد

استاندارد

گاهی وقتا حس میکنی هیچوقت دیگه قرار نیست دوباره لبات بخندن

حس میکنی هیشکی دیگه نمیتونه بیاد که دوباره دوست داشته باشه

حس میکنی دیگه هیچوقت نمیتونی عاشق شی

ولی درست وقتی که ناامید شدی

یکی سر و کلش تو زندگیت پیدا میشه که زندگیتو زیرو رو میکنه

من هیچیمو ازت پنهون نکردم

خودت خوب میدونی کیا تو زندگیم اومدن و رفتن

قبل تو چطور بوده حالم

ازین بابت خیلی خوشحالم

هیچوقت نخاستم و نمیخام که ناراحتت کنم

دلیلش هرچی که میخاد باشه

تو خیلی برای من عزیزی و میدونم که اینطور هم میمونی

بخاطر آدمایی که تو زندگیم نموندن هیچوقت نمیخام تورو ناراحت کنم

و نخاهم کرد

بهت گفتم بهم اعتماد کن

من جواب اعتمادتو میدم، مطمئن باش

توام بهم اعتماد کردی

حالا دیگه هیچی نیس که بخام ازت پنهان کنم

و این خیلی خوبه

در مورد آدمایی که الان دورمن، در مورد دوستایی که دارم

همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که این روابطم باعث ناراحتیه تو نشه

ولی اگه یه روزی ببینم این دوستی ها داره اذیتت میکنه

میخام بدونی که تو برام خیلی مهمتر از اینایی که با این وجود بازم به دوستی هام ادامه بدم

شاید الان دوستام ازم شاکی شده باشن

ولی یه حقیقته که اون خیلی مهمتر از هرکس دیگه ای تو زندگیمه

من نمیخام دیگه بخاطر گذشته بازخاست بشم

نمیخام تورو بخاطر یه سری آدم که باهام نموندن و همشون نامردی کردن بهم از دست بدم

حالا این هرکی که میخاد باشه، باشه

اینارو نوشتم تا خیال تو و یکی راحت بشه

که من تورو خیلی بیشتر از اینا دوست دارم

اونقدی که تو کلمه ها جا نمیشه… 😉

یه خبر بوس دارم

استاندارد

با سلام خدمت همه ی دوستای گلم

اومدم یه خبری بهتون بدم

فک کنم عاشق شدم :دی

(اسمایلی سنگر گرفتن – ای بابا نزنین چیه خب)

هم اکنون دیوونگیم به حد آخرش رسیده و هیچی برام مهم نیس و خلاصه اینکه زدم به سیم آخر (خدا خودش بخیر کنه :دی )

نمیدونم تا کی این روزای خوبم قراره ادامه پیدا کنه

نمیدونم تا کی دارمش، تا کی هست

تا کی احساسش بهم تغییر نمیکنه

الان نمیدونم باید چی بگم

منتظرم تا ببینم چی میشه

اگه همه چیز خوب پیش بره، اگه اتفاق بدی نیوفته، احتمالن بیام بگم عاشق کی شدم شمام حسودی کنین :دی

منتظر باشین تا ادامه ی خبر ها :دی

فعلن همین دیگه چیز دیگه ای نیست

بای باااااااای