بایگانی دسته‌ها: احساس نوشت

حوای تنها…

استاندارد

بزرگترین اشتباه حوا چیدن سیب نبود،

اعتماد و دل بستنش به آدم بود…

حوای بیچاره سیبو چید،

چون میخاس با آدم تنها بشه،

منم بودم میچیدم،

چون حماقت منم مث مال حوا انتها نداره…

حوا سیبو چید،

ولی ندونس رو زمین،

نه آدمی براش میمونه و نه خدایی،

نفهمید که با این کارش خودشو محکوم به تنهایی کرده…

آدم…

آدم خودخاه،

هیچوق حوا رو بخاطر اون بهشت لعنتی نبخشید،

هیچوق نتونس بفهمه حوا اونو خاسته،

نه بهشتو…

همیشه همینه،

آدم ها گول ابزارو میخورن و حواها گول احساس…

و مقصر همه ی اینها خداس…

خدای دوس داشتنیه من کمی خودخاهه،

دوس داره آدماشو مث اسباب بازی به جون هم بندازه و ازون بالا سناریویی رو که ساخته رو تماشا کنه…

چیشد خدا؟

فیلمی که ساختی رو دوس داشتی؟

حوا کوچولوت اینجا داره دست و پا میزنه،

واسه آدمی که نبودن حواشو به بودنش ترجیح داده…

منتظرم ببینم آخرین این قصه چی میشه،

کسی چه میدونه،

شاید اسکار امسال مال ما شد…

ولنتاینی که گذشت

استاندارد

دیروز

ولنتاینی که گذشت

تویی که نبودی

منی که نبودم…

تویی که دلتنگم بودی

منی که دیوونت بودم

حس دوباره ی دوست داشتن

چقد شیرینه این احساس

وقتی دوباره یکی برات مهم میشه

یکی میاد تو زندگیت

یهو به خودت میای میبینی دیگه منی وجود نداره

هرچی بوده اون شده

همش تلاش میکنی تا خاسته های اونو برآورده کنی

دیگه منی برات مهم نیست

دلت میگیره اگه دلش بگیره

بغض میکنی اگه بغض کنه

میخندی اگه بخنده…

یکی که وجودش باعث آرامشته

تمام روز بهش فکر میکنی و دلت میخاد هرلحظه کنارش باشی…

احساس قشنگیه که من این بار خیلی عمیق تر حسش میکنم

چون دیگه میدونم احساسم یه طرفه نیست…

امروز کنارش نبودم با این که مثلن امروز روز ما بود…

ولی نمیخام بخاطرش غصه بخورم

چون امروز به حد کافی هردو ناراحت بودیم

فقط خاستم دوباره بهش بگم

که خیلی دوسش دارم…

با همه ی سختی هایی که جلو راهمونه…

همین

حانیه ی …

استاندارد

دیروز و امروز

واقعن دو روز فوق العاده بودن

تمام مدت کنارم بودی

باهام حرف زدی…

ولی داری میری تا هفته ی بعد… یه هفته نمیبینمت… دلم خیلی برات تنگ میشه

نمیدونم چراشو ولی خیلی دوست دارم

خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدم

خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی

لعنتی سرم پر حرفه ولی تا میام اینجا بنویسم ذهنم قفل میشه!

تنها چیزی که این روزا میتونم بگم انگار فقط همینه :

دوست دارم

احساستو حس میکنم

و این دیوونم میکنه

اینکه از روی عادت کلمه ها تو دهنت نمیچرخه

اینکه خودتی، نقش بازی نمیکنی

اینکه کنارت خودمم، نه کمتر، نه بیشتر

اینا همه دیوونه ترم میکنه

راستی، کی اومدی تو دنیای من؟

کی همه شو به خودت اختصاص دادی؟

چطور تونستی قلب و فکر و روحمو تصاحب کنی؟

نمیدونم…

همونطور که همیشه میگم بهت، احساسم تو کلمه ها جا نمیشه

لعنتی! احساسم تو دلمم جا نمیشه!

احساس بادکنی رو داره قلبم، که تا تهش رو پر از احساس دوست داشتن کردن

و این پر کردن هنوز متوقف نشده، هنوز ادامه داره، هرلحظه که میگذره، با هر نفسی که میکشم، انگاری یه فوت دیگه میکنم اون بادکنک رو

یه فوت دیگه…

یه فوت دیگه…

قلبم داره میترکه!

کاش توام بتونی احساسمو همونطور که هس حسش کنی…

کاش وقتی که بادکنکه احساسم میترکه، کنارم باشی تا همه ی احساسمو لمس کنی…

دوست دارم…

اولای احساسم…

استاندارد

روزای خوبی رو دارم میگذرونم

الان دیگه یکی رو دارم که فقط مال خودمه 🙂

یکی که بودنش خیلی خوبه

یکی که کنارم باشه یا نباشه، تمام فکر و ذکرمو مشغول خودش کرده

یکی که احساسش پاکه

پاکیه احساسشو از همینجا میتونم بفهمم

تو حرفاش دروغ نیست، به من به چشم یه پناهگاه نگاه نمیکنه

با منه، چون دوسم داره 🙂

میتونم به جرات بگم که کسی تا حالا به خوبیه اون منو نشناخته بود

ینی حتا سعی هم نکرده بود بشناسه، یا خودم نمیخاستم بشناسه

خوشحالم ازینکه همه چیزو راجع به من میدونه

ازینکه دیگه احساس بدی ندارم خوشحالم

ازینکه جسم و روحم مال یه نفره خوشحالم

به خودش، به حرفاش اعتماد دارم

نمیدونم چجوری تو دلم جا گرفت ولی، میدونم دلم خیلی دوسش داره…

نمیخام این حسای خوبو از دست بدم

هرکی هم بخاد سر راهم وایسه، بخاد این احساسو ازم بگیره، اونو ازم بگیره

بدون شک زیر پا میذارمش

چون وقتی من به کسی اعتماد میکنم، انتظار دارم کسایی که ادعا میکنن براشون مهمم هم به نظرم احترام بذارن…

روزای سختی در پیش داریم…

امیدوارم این روزا هرچه زودتر بگذرن و زودتر به جاهای خوبش برسیم :دی

هیچی دیگه حرفی ندارم

راستی :

دوست دارم