بایگانی ماهانه: مارس 2012

بهار…

استاندارد

دلم میخاد زودتر بهار بیاد

من عاشق بهارم

عاشق هوای بهاری وقتی صب چشاتو باز میکنی و یه نسیم خنکی میاد…

واااااااای

واقعن عاشقشم

خوشحالم که یه بهاری ام

خیلی ها میگن عاشق پاییزن

بعضی ها هم میگن عاشق زمستونن، و یا حتا تابستون

ولی من عاشق بهارم

بهترین فصله…

زودتر بهار بشه لدفن

خاهش میکنم…

(سال پیش این موقع اصن دلم نمیخاس روزا بگذرن و از اولشم نمیخاستم سال 90 بیاد، اما الان واقعن دلم میخاد 91 بیاد، احساس میکنم اتفاقای خیلی خوبی قراره بیوفته…)

Advertisements

اولین هفته ی بی توییتری…

استاندارد

این روزا تو زندگی حل شدم انگار

منو حسابی درگیره خودش کرده

تک تک لحظه هاشو، گذرشو حس میکنم

یه حس عجیبی نسبت به زمان دارم

از یه طرف دلم میخاد این روزای سخت، چه از لحاظ درسی و چه عاطفی، سریع تر بگذره

از طرفی گذر زمان منو میترسونه، اینکه کم کم به روزی که باید جواب این همه سال درس خوندن رو پس بدم نزدیکو نزدیکتر میشم…

اینکه به چیزی که میخام میتونم برسم یا نه؟ ته این راه چی منتظر منه؟ وضعیتم قراره ازین بهتر بشه یا بدتر؟ اینا منو میترسونه…

الان حدود یه هفتس که از توییتر دی اکتیو کردم، اولا دلم خیلی توییت کردن میخاس و دلم واسه توییتر تنگ میشد

اما الان میشه گف زیاد حس قبل رو ندارم

نه اینکه دلم برای دوستام، برای توییتر، برای نوشتن تنگ نشده باشه

ولی اینکه دیگه تو توییتر نیستم الان برام بهتره

حداقل من اینطوری فکر میکنم

از روزی که توییتر نمیرم کلن شاید به زور 2 ساعت لپ تاپ روشن بوده

وقتمو دیگه پای نت نذاشتم

آخه لعنتی این اینترنت یه چیزیه مثه باتلاق

یهویی میبینی هیچ وقتی برات نذاشته و تمام کارت تو کل روز شده چرخ زدن تو یه دنیای مجازی

بخاطر همینا تصمیم گرفتم تا جایی که میتونم به توییتر برنگردم

فقط هر چند هفته یه بار برم اکتیو، دی اکتیو کنم تا اکانتم حذف نشه

به محسنم گفتم نمیخام بخاطر این چیزا فعلن برگردم، اگه میشه توام نرو که خوندنت وسوسم میکنه، اونم قبول کرد برنگرده…

خاهشن فحشم ندین چون این چند ماه واقعن حیاتیه برای من و باید حداکثر تلاشمو بکنم

چون هدفم تو این یه ماه خیلی تغییر کرد و این تغییر یه سعی و تلاش مضاعفی میخاد که … (اسمایلی سانسور کردن :دی)

تو رابطمونم همه چی رو به راهه، بعضی وقتا یه چیزایی میشه که دیگه کاریش نمیشه کرد … (دلیلشم شخصیه :دی)

دلم برای نوشتن تنگ شده بود، آخیش… :دی

دلم برا تک تک دوستام تنگ شده

چه اونایی که سراغمو میگیرن، چه اونایی که رفتنمو حتا متوجه هم نشدن (عجب دوستایی :دی)

سرشار از استرسم…

به انرژی های خوبتون نیاز دارم

مارو یادتون نره ها، برخاهیم گشت 🙂

نمیدونم کیا آدرس وبمو دارن و منو میخونن، خلاصه اینکه خاستم این یه هفته رو که بی توییتر گذشت ثبتش کنم…

دلم براتون تنگ میشه (شده)، مراقب خودتون باشین

راستی راستی :دی محسنـــــــــــــه مـــــــــــــــن، دوســــــــــت دارمـــــــــــــ 🙂

دی اکتیو …

استاندارد

امروز هردو هم اکانت های توییترمونو

هم فیس بوک هارو دی اکتیو کردیم

دلیلشم بحثهای تکراری و کوچیک این چند روزه و ضعیف شدن اعصاب هردومون بود

که نیاز به استراحت فکری داشتیم

ما حرف زدیم و دیگه مشکلی نداریم

تا چند روز آینده هم اکانت هارو فعال خاهیم کرد

ولی وقتی داشتم توییت بچه هارو میخوندم متوجه یه مسئله ای شدم!

ما کسی رو بلاک نکردیم

چند وقت پیش پروتکت کرده بودیم

امروز هم دی اکتیو کردیم

تا چند روز دیگه…

لدفن کسی دچار اشتباه و سوتفاهم نشه 🙂

و اما من و محسن…

امروز رفت تهران

ینی داره میره، هنوز تو راهه…

چند روز بود سر چیزای کوچیک با هم بحثمون میشد و همدیگرو ناراحت میکردیم

البته به یه ساعت نکشیده آشتی میکردیم ولی خب هردو دلخور بودیم ازین موضوع

حس خوبی نبود

دوسش داشتم (دارم) ولی مجبور بودم باهاش بحث کنم و از خودم دفاع کنم

اونم همینطور

مطمئن باشین حس خوبی نیست با کسی که بیشتر از هرکسی دوسش دارین حرفتون بشه

و ناخاسته ناراحتش کنین…

خدارو شکر که مشکلاتمون همه حل شدن 🙂

امروز که داشتیم خدافزی میکردیم بخاطر تهران رفتنش یه حس عجیبی داشتم

انگار منم پیشش بودم، واقعن تو اون خونه بودم، کنارش زندگی میکردم

که حالا که داره میره سفر حس دلتنگی بهم دست داده…

خیلی دلتنش شده بودم، بغض کرده بودم

زورکی جلوی گریمو گرفته بودم…

و امروز دوباره فهمیدم توی این یه ماه چقد جا تو دلم باز کرده…

یه بار دیگه میگم

خیلی دوسش دارم 🙂 خیلی زیاد

عشق من

خوشحالم که تورو دارم، ممنونم که هستی، ممنونم که منو میفهمی، دوسم داری…

مراقب خودت باش و زود برگرد خونه…

هیچی دیگه، همین…