حانیه ی …

استاندارد

دیروز و امروز

واقعن دو روز فوق العاده بودن

تمام مدت کنارم بودی

باهام حرف زدی…

ولی داری میری تا هفته ی بعد… یه هفته نمیبینمت… دلم خیلی برات تنگ میشه

نمیدونم چراشو ولی خیلی دوست دارم

خیلی بیشتر از چیزی که نشون میدم

خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو کنی

لعنتی سرم پر حرفه ولی تا میام اینجا بنویسم ذهنم قفل میشه!

تنها چیزی که این روزا میتونم بگم انگار فقط همینه :

دوست دارم

احساستو حس میکنم

و این دیوونم میکنه

اینکه از روی عادت کلمه ها تو دهنت نمیچرخه

اینکه خودتی، نقش بازی نمیکنی

اینکه کنارت خودمم، نه کمتر، نه بیشتر

اینا همه دیوونه ترم میکنه

راستی، کی اومدی تو دنیای من؟

کی همه شو به خودت اختصاص دادی؟

چطور تونستی قلب و فکر و روحمو تصاحب کنی؟

نمیدونم…

همونطور که همیشه میگم بهت، احساسم تو کلمه ها جا نمیشه

لعنتی! احساسم تو دلمم جا نمیشه!

احساس بادکنی رو داره قلبم، که تا تهش رو پر از احساس دوست داشتن کردن

و این پر کردن هنوز متوقف نشده، هنوز ادامه داره، هرلحظه که میگذره، با هر نفسی که میکشم، انگاری یه فوت دیگه میکنم اون بادکنک رو

یه فوت دیگه…

یه فوت دیگه…

قلبم داره میترکه!

کاش توام بتونی احساسمو همونطور که هس حسش کنی…

کاش وقتی که بادکنکه احساسم میترکه، کنارم باشی تا همه ی احساسمو لمس کنی…

دوست دارم…

Advertisements

یک پاسخ »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s